دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

روزت مبارک مـــــــــــــــــــادرم

گـــرامیداشت روز مادر گرامیداشت فرشته ای آسمانی است که خداوند به هر انسانی در روی زمین یکی از آنها را هدیه داده است...فقط و فقط یکی که هیچ جایگزینی ندارد....فــــرشته ی زیبای من روزت مبارک تنها غمخواری که هیچوقت تنهام نذاشت و همیشه پای حرفام نشست و سنگ صبورم شد...مامانی جونم فرشته ی آسمونی خودمی خیلی بـــــــــــــــــــــزرگی برام قبل ازدواجم شاید زیاد دلتو شکوندم و یکم جوونی کردم اما حالا که میدونی دختر خوبیم....عاشقتم...عوضش دعا کن خدا هم یه نی نی صحیح و سالم و ناز به من و همسری بده شماهم نوه داربشین خسته نشیدن از تنهایی یکی بیاد خونتون رو بریزه بهم خخخخخخخخخخخ بحثمون رو عوض میکنیم و از مامان فرشته ام که همه دنیای منه عذ...
30 فروردين 1393

عمل چشم پدرشوشو

سلام... امروز خیلی شارژ بودم...قطره ویتاگنوس رو اولین برا استفاده کردم...روحیم خداروشکر خیلی خوبه....دیشی اگه شوشو میگفت میرفتیم خونه ی بابا اما چون حالم خوب نبود منم یادش ننداختم و درنتیجه نرفتیم امروزم همسری پلدشت بود عصری زنگ زد که داره میاد و منم اماده باشه که شب میریم بیرون منم گفتم حالا بیا خونه میریم باشه...تودلم گفتم باز باباش یادش نیست اگه نگه منم یادش نمیندازم و میریم بیرون که یه نیم ساعت بعدش زنگ زد دوباره که الناز یادم رفته بود امروز قرار بود چشم بابارو عمل کنن گفتم باشه بیا میریم....خونه رسیدینی به مامانش زنگیده بود مامانش گفته بود که عروس و دختر و پسرش بیمارستانن و شب بیمارستان میمونه باباش فردا مرخص میشه...خلاصه اینکه...ت...
28 فروردين 1393

بالاخره اومد

سلام... امروزمونم اینطوری گذشت شکر خدا بازم بد نبود... صبح بازنگ در خونه ی مامانم اینا از خواب بیدار شدم امیر پسرداییم بود...من اما لباس خواب تنم بود نخواستم بیام بیرون اما صدای امیرو ماامنم رو میشنیدم دارن صحبت میکنن...بعدش اومدم...امیر از مشکلی که برای امیر رضا یعنی برادرزاده اش که میشه نوه ی دوتا دایی هام میشه گفت که ..... بمــــــــــــــاند خلاصه بعدش با مامانم صبحانه خوردیم ..یکم گذشت  و من متوجه اومدن پـــــــــــــــــــــــری شدم....البته فقط در حد لک خوب خداروشکر این مشکلم داره حل میشه...اما از صبح همش یه پام گلاب به روتونwcهستش نمیدونم چمه...اون روزم که چکاپ شدم مشکلی نداشتم.... حالا فعلا منتظرم ببینم چی میشه... ...
27 فروردين 1393

من خونه ی بابا ایرج

 سلام من حالم تقریبا خوبه اما نه زیاد.... حالا میگم چرا... دیروز صبح مامانیم طبق قرارمون صبح اومد خونه مون...منم تا مامان بیاد کارامو کردم و فقط موند نهار و ورزشم....بعد مامان اومد ظهربابابیی اومد و عصرم شوشوجونم اومد....خلاصه....شوشوجونم عصری رفته بود دفتر تازه افتتاح شده ی بابا و داداشم و یه جعبه شکلات کادویی خریده بود وقتی بابا ایرج گفت که دومادم اومده بود دفتر بعدش من پرسیدم که چیزی خریدی برای دفرت گفت اره شکلات کلی خوشحال شدم  چون تو دلم بود به شوشو بگم اگه رفتی شیرینی اینا نخر و شکلات بخر جالب بود برام فکرشبیه به هم من و شوشوجونم خلاصه ساعتها گذشت و شب بعد شام عمو و زن عمو و لیلا و داداش کوچولوش اومدن...یه ساعتی نش...
26 فروردين 1393

یه روز بارونی

سلام به روی ماه تک تک دوستای عزیزم.......امروز نم نم بارون میادش خیلی خوشکله  هوای آسمونمون امیدوارم که خوب باشین و از تک تک لحظه هاتون نهایت استفاده رو بکنین خداروشکر منم حالم خوبهو اصلا دپرس نیستم...خداروشکر تا به امروز این سال جدید گوش شیطون کر همه چی خوب بوده وروبه راه و هیچ مشکلی نبوده خداروشکر برای داشتن دوستای خوبم...خدا هکیشه حافظشون باشه و همیشه گره از کاراشون باز کنه....یه دوست خوبم دارم که همیشه کمکم میکنه...باران جونم خدا خیرش بده و به حق 5 تن 9ماه بارداریش خوب باشه و سختی نکشه و خیلی راحت نی نی نازش فرشته کوچولوش بیاد تو بغلش امروز همسریم ماکو هستش و تا7:30میرسه خونه...شامشو میدم بعد میریم خرید...فرداشب عموم اینا میان...
24 فروردين 1393

یه شعرخوب

ادمه‌ بادبادکامون‌ یادمه‌ خنده‌ی‌ عروسکامون‌ یادمه‌ هنوزم‌ یادم‌ میاد تنگه‌ غروب‌ قصه‌ی‌ سوارِ زین‌ِ نقره‌کوب‌ دستای‌ حنایی‌ِ مادربزرگ‌ قصه‌ی‌ رُستم‌ُ دیو ، بره‌ وُ گرگ‌ عصای‌ پدربزرگ‌ باصفا چرخش‌ِ ذغال‌ِ قلیون‌ تو هوا بهترین‌ جایزه‌ یک‌ کلوچه‌ بود همه‌ی‌ دنیای‌ ما یه‌ کوچه‌ بود یادمه‌ وسعت‌ِ پاک‌ِ کوچه‌ها دل‌ دل‌ِ شنیدن‌ِ صدای‌ پا یادمه‌ امتحان‌ همیشه‌ سخت‌ اندازه‌ گرفتن‌ِ عمرِ درخت‌ گل‌ِ سرخ‌ِ پَرپَرِ لای‌ کتاب‌ قد کشیدن‌ تو ترانه‌های‌ ناب‌ وحشت‌ِ ترکه‌ی‌ مرطوب‌ِ انار دیوارِ مدرسه‌ وُ فکرِ فرار فصل‌ِ آسمونی‌ِ یکی‌ شدن‌ فصل‌ِ بی‌ دووم‌ِ خوشبختی‌ِ من‌ تکیه‌ گاه‌ِ بی‌ گناه‌ِ گریه‌ها ! تو کجا رفتی‌ ؟ کجا رفتی‌ ؟ کجا ؟ بی‌ تو همسایه‌ی‌ سایه‌ها...
23 فروردين 1393

نتیجه از نظر پرفسور عبدی

سلام خوبین دوستای گلم؟ امیدوارم روزجمعه ی خوبی رو سپری کرده باشین و کلی اتفاقات خوب براتون اتفاق افتاده باشه...الهی آمین نی نی نازم خیلی بدجور دلتنگتم...چراباید انقد منتظرت باشم؟وحسرت داشتنت رو بخورم؟چرا بابایی انقد نی نی دوس داره حتی بیشتر ازمن و همیشه میگه الناز وقتی نی نی بیاد وقتی از سرکار میرسم خونه وقتم و با نی نی میگذرونم و چقد دلخوش اون روزاست بابایی این چن روزه خیلی گرفته و بیحال بود...من فکرمیکردم شاید از کاش خسته ست و چون اول بهاره و بعدچن روزتعطیلی رفته سرکارلابد حوصله نداره...اما دیروز عصر بعدازاینکه از مطب دکتر عبدی اومدیم بیرون خودش اعتراف کرد وگفت که النازاین چن روز همش توخودم بودم و حوصله ی حتی حرف زدن هم نداشتم نگرا...
22 فروردين 1393

یکم دپرسم اما ناامید نیستم

سلام دوشنبه غروب شوشو از بانه رسید اومده بود ماشین رو برداشته بود و مستقیم رفته بود پیش باباایرج...یکم که گذشت باهم اومدن خونه...بعد سلام و احوالپرسی و یکم خوش و بش نشسته بودیم یهو ساعت 22:30تلفن همسری زنگ خورد...دیدیم پدرشوشو هستن پشت خط... ازحرفای همسری متوجه شدم که مادرو پدر و برادر مجرد شوشو دم خونه ی ما تلپ هستن...نگو وقتی همسرم به پدرش که گفته من فردا ازبانه میرسم و خسته ام بمونین پسفردا بیاین...پدرشوشو هم متوجه نشده برداشته زن و بچه شو روزیکه شوشو از بانه میرسه قشون کشی کرده خونه ی ما...منم که جاریم بهم زنگیده بود گفتم که اگه میشه فردا نیاین اونم گفته بود باشه اما نمیدونم چرا پدرشوشو از جاری اینا خبر نگرفته پاشده بود اومده بود خونه...
20 فروردين 1393

خدایا به دادبرس

سلام احوال دوستای گلم...منم خوبم خداروشکرفعلاخبری ازم نیست  منتظرم ببینم چی میشه...دیشب همسری بانه بودومن خونه ی باباایرجم بودم...بابایی دیراومدرفته بودبه مامان بزرگم سربزنه طفلی یکم ناخوش احواله...پیری ازپا درآوردتش...خدارحم کنه...ساعت نه به بعدبود که شماره ی جاری نامهربون افتادگوشیم....بسم الله الرحمن الرحیم...این دیگه چی میگه...زنگ زده بودخونه نبودیم زنگید گوشیم که ببینه خونه باشیم بیان بازدید...مثلاعیددیدنی...منم گفتم شرمنده که نشد....بعدش فکرکردم دیدیم حسش نیست فزدا یعنی امروز پاشم سلانه سلانه برم خونه ومنتظرایشون باشم که تشریف بیارن...زدبه سرم که اس بزنم  که بگم اگه میشه فرداشب تشریف نیارید بمونه پسفردا چونفردا یه کارمهم دارم...
18 فروردين 1393